تصویر چشمان تورا...

 


تصوير چشمان تورا در روياها کشيدم   باغ گلي از جنس مريم ها کشيدم
تو گم شدي در جاده هاي سردو ساکت   منــهم به دنبال نفســهايت دويـدم

سوختم باران بزن شايد تو خاموشــم کني    شايد امشب سوزش اين زخمها را کم کني
آه باران مــن سراپـاي وجـودم آتـش است    پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني


يادته يه روز بهم گفتي "چه کسي مي خواد من و تو ما نشيم ؟عکسشو بده و جنازشو بگير" خودت بگو چي شد که امروز به جاي جسدش کارت دعوت عروسيتون به دستم رسيد 

تنها تکيه گاهم بود انکه با يک نسيم شکست

هرگز براي عاشق شدن به دنبال باران وبهاروبابونه نباش...گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي ميرسي که ماه را بر لبانت مينشاند.


تنهايي.... اين واژه را بلندترين شاخه درخت خوب ميفهمد

اگر تورا خواستن اشتباهه،اگه با تو بودن اشتباهه،اگه عاشق تو بودن اشتباهه،اگه واسه تو مردن اشتباهه،پس تو بهترين،قشنگترين اشتباه زندگي من هستي.

از ازل عشق در انديـشـه ماست
سادگـي ساده دلـــي پيـشه ماست
سايــه ساري زوفا گر خــــواهي
تک درختي است که دربيشه ماست

اي عشق مدد کن که به سامـان برسيم
چون مزرعه اي تشنه به باران برسيم
يامــن برســم به يــار يا يــار بـه مــن
يا هردو بميريم و به پـايـان بـرســـيم

 

منتظر نظراتتون هستم

او برای همیشه دیر کرده است

 

 

 
پرسيد که چرا دير کرده است؟نکند دل ديگري اورا اسير کرده است؟
خنديدم و گفتم:او فقط اسير من است،تنها دقايقي دير کرده است.

گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است.

خنديد،به سادگيم آيينه وگفت:احساس پاک تورا  زنجير کرده است.

گفتم از عشق من چنين سخن مگويي.

گفت خوابي!سالهاست که دير کرده است.
در آيينه به خود نگاه ميکنم...آه عشق او عجيب مرا پير کرده است.

راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است....

 

امشب دلم گرفته

 

اي اسمان زيبا امشب دلم گرفته
                                 از هاي وهوي دنيا امشب دلم گرفته
يک سينه غرق مستي دارد هواي باران
                                از اين خراب مستي امشب دلم گرفته
امشب خيال دارم تا صبح گريه کنم
                                شرمنده ام خدايا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر ديدگان تشنه
                                بايد شود هويدا امشةب دلم گرفته
ساقي عجب صفايي دارد پياله تو
                               پر کن به جان مولاامشب دلم گرفته
           

       گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است
                                 فردا به چشم اماامشب دلم گرفته

لبهای شیرینت

 

                    به قندي دلخوشم  لبهاي شيرينت کجاست ؟

                        غصه خوردن تا مرا از اشتها انداخته

                     حکم از تومن ببازم يا تو ميخواهي ببر

                       عشق تاس قسمت ما را کجا انداخته

سلام به دوستای عزیزم مرسی از نظراتتون

این پست رو برای قدردانی از زحمات یه دوست خوب مینویسم

وتقدیمش میکنم به اونی که خیلی دوسش دارم

در آخر باید بگم که خواهشا نظر یادتون نره.ممنون

 

اميدوارم با آمدن پاييز هر يك برگ كه مي‌افته، يكي از غمهاي دلت كم بشه و ديگه هيچ‌وقت ناراحت نباشي

کاش قلبم در د پنهاني نداشت چهره ام رنگ پريشاني نداشت کاش برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش مي شد راه عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت

ديدم كه تو دريايي و من رود شدم در وسعت چشمان تو محدود شدم آن روز كه در آتش عشق افتادم سر سبز تر از آتش نمرود شدم

از تو شاكيم اري از تو عشق من مگر وفاي يك ادم را چند بار بايد ازمود؟؟؟ ميخواهم از تو بنويسم اما نه بغضم مي شكند و در تنهاييم كسي مثل تو نيست كه مرا ارام كند............... چه حرفهايي كه دارم و نمي توانم بگويم من براي شنيدن لالايي هاي شبانه ات مشتاقم "من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي "

 چقدر خوب بود که انسان کسی را دوست نمی داشت. چقدر خوب بود زیبایی های طبیعت را می دید و یا محبوبش نمی افتاد و زجر نمی کشید

عشق امانت با ارزشيه كه هر كسي تو قلبش ميزاره برايه همينه كه هر وقت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني

وفاداری را باید از نیلوفری اموخت که به دور هر شاخه ای میپیچد در اغوش او میمیرد

با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم /نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم/چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن/دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم

فقط کسايي میخوان مثل بعضي آدماي ديگه باشن که خودشون کسي نباشن

خود را نگران آن چه مي داني يا نمي داني نکن .نه به گذشته بينديش و نه به آينده فقط بگذار دستان خدا هر روز شگفتي هاي اکنون را براي تو بياورند

 آرام باش، توكل كن، تفكر كن، سپس آستين ها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را مي بيني كه زودتر از تو دست به كار شده است.

آواز رهایی

خواستم ترانه ای بخوانم

 

دیدم زیباترین ترانه ها

 

آواز رهایی ست

 

رهایی از هر آنچه مرا در بند کرده است

 

اما چه شد که دیگر بار

 

اسارت در قلبم ریشه دوانده است؟

 

مگر مرا از جنس میله های قفس آفریده اند؟

 

 

نظر یادت نره

یه داستان  قشنگ

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

 


  اگه توی این پست نظر ندی خیلی بدی

چون دستام درد گرفت تا نوشتمش.باید نظر بدی

نازنينم!

باز عطر ياد تو،در خاطره ی اتاقم پيچيد!

باز مهربانی چشمهايت،

پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد!

باز گرمی دستانت،

روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!

غرورت رو واسه كسي كه دوسش داري بشكن ولي دل كسي رو كه دوسش داري به خاطر غرورت نشكن

 

 تنها ستاره ي خيالي من ، تو را در کدامين شب بجويم وقتي که هر شب بي تو بودن را به وسعت گريه در مي يابم

 

وفا داری را بايد از نيلوفری آموخت که به دور هر شاخه ای میپيچد در آغوشش ميميرد

 

هر كه در سينه دلي داشت به دلداري داد دل نفرين شده ماست كه تنهاست هنوز

 

--

هر شب از فریاد من بیداره خلق

اما چه سود آنکه باید بشنود بیدار نیست

باز هم شب شد و  تنهایی و دیدار سکوت

خیمه زد کنج دلم سایه دیدار سکوت

دلم همچو آسمان پر از ابرهای بارانیست

ای کاش دلم امشب بگرید

شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند

 

پدرم میگفت عاشقی یک شب و پشیمانی هزارویک شب.حالا هزارویک شب پشیمانم که چرا یک شب عاشق نشدم.

 


ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

                             چون مزرعه ای تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یــار،یا یــاربه مــن

                             یا هردو بمــیریم و به پایـان برسیــم

تورا همچون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت به شرطی که مرا در آرزوی خویش نذاری

 

 


      زندگی پژمردن یک گل نیست،بوسه ای درکوچه های مرگ نیست

      زندگـــــی یعــنی ترحــــــم داشتن،با شقــــایق ها تفـــاهم داشتـــن         

             

 

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم

 ونوایی که به من میرسدو میگوید

                         گرچه شب تاریک است،دل قوی دار

                                                                  سحر نزدیک است

 

 

 


مرگ از زندگی پرسید:چه چیزی باعث میشود که تو شیرین باشی و من تلخ؟؟

زندگی :دروغی که درمن نهفته و حقیقتی که در وجود تو هست.

 

 


چقدر سخت است که گل آرزوهایت را در باغ دیگری ببینی و هزار بار درخودت بشکنی

وآنوقت آرام زیر لب بگویی    ((عزیزم باغچه نو مبارک))

 


 

  دوستان عزیزم خواهشا نظر یادتون نره. امیدوارم خوشتون اومده باشه.

منتظر نظراتتون هستم

غیرتم می کشد این گونه که پروانه دهد جان
سوزد و خوش بود الحق که چه مردانه دهد جان

ای خوش آن عاشق صادق که به میدان محبت
غرق خون گردد و در دامن جانانه دهد جان

در گه دوست بود خانه آزادی و امید
زنده آن است که در خدمت این خانه دهد جان

گر خزان حمله کند بنده آن بلبل مستم
که جدایی نکند از گل و در لانه دهد جان 

یاد اون زمونای بچگی بخیر:

باز باران با ترانه/باگهرهای فراوان/میخورد بربام خانه...

ولی امروز...

باز باران بی ترانه/باز باران با تمام بی کسیهای شبانه

میخورد بر مرد تنها/میچکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم....

من به پشت شیشه تنهایی افتاده ام....نمبدانم...نمیفهمم....

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟

نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت میلرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمیفهمم کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل وآهن به زور چکمه های باران

به روی همسروپروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمیدانم چرا مردم نمیدانند،که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست؟؟؟    نمیفهمم

یادم آرد روز باران/یادم آرد مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم/میدویدم زیر باران از برای نان

مادرم افتاد/مادرم در کوچه های پست این شهر آرام جان میداد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان

نمیدانم کجای این لجن زیبا بود؟؟؟

بشنو از من کودک من/پیش چشمم، مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم بالا دست

و آن باران که عشق دارد...فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من وتو غم و درد دارد

خدا هم خوب داند که این عدل زمینی

عدل کم دارد بهار